●
برای گنجی
قايقی بايد ساخت
قايقی از جنس خاطره بايد ساخت
قايقی از جنس بادهای پاييز
قايقی از جنس هر چه که بیوزن است
شايد از جنس عشق
دفتر شعرهای پرشورم
شايد از جنس نور
ذهن پرآشوبم
قايقی بايد ساخت
قايقی از جنس خاطره بايد ساخت
روزگار سختيست
بايد از اينجا رفت
مرغ دريايی هم
خوب میداند که
روی اين ساحل دلمرده و بینور، امروز
دستهای مرد عاشقِ قصه ما را زنجير
نغمههايش را آه
آههايش را سوز
میکنند و تو نيز
مملو از دلهرههای فردا
هرگز و اينک و صدها امٌا
نخواهی پرسيد
که چرا برگ درخت زيتون
رنگ میبازد زود
و چرا رود سپيد شَهرت
از لب پرعطش خاک، دلش پرخون است
و چرا باز مترسکهايی
که تن مضحک و پر وصله آنها حتی
باعث خنده زاغکها نيست
معنی حفظِ حريمِ باغند
و چرا باز مترسکهايی
که خدا میداند
ديروز
کيسه کهنه کنج انبار
کاه در توبره اسبی پير بودند
به من، به تو، به همه آنهايی
که تن عاشقشان پر زخم است
بيشتر میخندند
بيشتر میخندند
شايد امروز چو پاسی از شب
بگذرد، خواهی گفت:
« مرغ دريايی باش
دور از چشمان گزمههای مزدور
رو به سوی خورشيد
رو به يک خاک دور
دل به آبی کران ناپيدا
دل به دريا بسپار»
و من خواهم رفت
و يقين خواهم داشت
که تو زان پس
باد را با همه بیرحمیها
موج را با همه بیقانونی
چون که يادی از من در صداشان خفتهاست
دوستتر خواهی داشت
دوستتر خواهی داشت