●
اردوی تیر اندازی
دیروز از منطقه تیر اندازی تلو تهران برگشتیم.. در هر دوره 2 ماهه آموزشی حدود یکهفته از آن اختصاص به تیراندازی در حالتهای مختلف و در فاصله های مختلف درمنطقه ای خارج از پادگان انجام می گیرد. واقعیتش من از بچگی و از همان زمان که در دبیرستان درس آمادگی دفاعی را می گذراندیم همیشه از تیر اندازی و آن فضای خشک می ترسیدم. چرا که در دبیرستان ناظم مدرسه مان را در اردوی تیراندازی درس آمادگی دفاعی در اثر بی احتیاطی یک سرباز از دست دادیم. همین خاطره بد نوید روزهای سخت و رنج آوری رابرای داشت.
مثل همیشه صبح زود بیدار شدیم. اسباب و پوشاک گرم وخوراکی هایی که از قبل تهیه کرده بودیم در کوله انفرادی مان گذاشتیم و با کوله پشتی و اسلحه ای بر دوش سوار بر اتوبوس راه افتادیم. و هنوز نگران بودم.هیچ کس هیچ نمی دانست. نمی دانستیم کجا می رویم و این چند روز را کجا خواهیم بود کجا خواهیم خوابید و ...
آنجا که رسیدیم باید مسافتی را هم پیاده می رفتیم. در دو ستون راه افتادیم . صدها نفر سرباز . همه یک فرم یک شکل اسلحه بدست کلاه آهنی بر سر و لباس کامل یکرنگ خاکی نظامی. فضا جو آرامی بخود گرفته بود و تنها صدای پوتین ها را می شنیدی که روی زمین کشیده می شد . هر از گاهی هم فریاد های سرگروهبان بی ذوق را می شنیدی که دستوری می داد یا تذکری . کار همیشگی اش بود . نیم ساعت نشد که به مقصد رسیدیم . محل استقرار چادرها و منطقه های تیر اندازی. هوا خیلی خوب بود و من خیلی احساس عارفانه ای داشتم هر چند که ته قلبم هنوز نگران بودم و می ترسیدم.اینجا که می رسی انگار همه چیز را روی زمین جا گذاشته ای و حالا می روی یکجای دور.جایی که نور نیست نار نیست هر چه هست بوی بالا می دهد . بوی غربت می دهد. این فضا و این حس و این رنگ و بو را همیشه دوست داشته ام همیشه . این چند روز اردو خاطرات خوبی به همراه داشت و چند تا عکس هم انداختیم که یادگاری خوبی شده. این 4 شب 12 نفر بودیم که تو یه چادر کوچیک تنگ هم می خوابیدیم البته خواب که چه عرض کنم همیشه چند تایی مون نمی تونستیم بصورت کامل دراز کش بشیم. از طرفی سوزی که اواسط شب از گوشه کنارهای چادر داخل می اومد از اون خواب نصفه نیمه بیدارمون می کرد.، غذامونو یه جا با هم می خوردیم با هم استراحت می کردیم، با هم می گفتیم و با هم می خندیدیم . روز آخر اردو هم بگو بخند ها کار دستمون داد که فرمانده گروهان تنبیهمون کرد .اول به خطمون کرد . اسمامو نو دستور داد نوشتند. بعد تایم گرفت و دستور داد از اینطرف دره که عمقش حدود 100 متری بود به اونطرف دره بدویم و اون سر کوه خودمون رو باصدای بلند معرفی کنیم. هر کی هم خارج از تایم می اومد باز تنبیهات دیگه ای براش در نظر گرفته بود. شانس آوردیم که یکی از بچه ها پاش پیچ خورد و فرمانده هم بخاطر او بی خیال تنبیهات بعدی شد.شانس آوردیم که تنبیهات ادامه پیدا نکرد. غائله و دردسری که بار آورده بودیم فکر نمی کردم به این زودی هاختم بشه. خلاصه این چند روز زندگی صحرایی کمابیش خاطره ساز و خوب بود. نمیخوام زیاد وارد جزئیات اردو بشم چون اصولا جزئیاتی نداشت! کل اردوی ما شامل 4 سری تیر اندازی و یک شب رزم شبانه بود. 4 سری تیر اندازی ما شامل 8 تیر برای آشنایی اولیه با تیر اندازی در فاصله 100 متر، 11 تیر برای تیر اندازی 100 متر (6 تا قلق و 5 تا نمره، جمعا 100 نمره)، 11 تیر برای تیر اندازی 200 متر ( تا قلق و 5 تا نمره، جمعا 100 نمره)، و 20 تیر گازی مثلا برای تمرین حالتهای مختلف حمله بود، البته باید تیر اندازی شبانه رو هم انجام می دادیم که بعلت ضیق وقت نشد!