gears
قمار عاشقانه
منو
صفحه اصلی
پست الکترونيک
XML

بايگانی

08/01/2002 - 09/01/2002
09/01/2002 - 10/01/2002
10/01/2002 - 11/01/2002
11/01/2002 - 12/01/2002
12/01/2002 - 01/01/2003
04/01/2003 - 05/01/2003
05/01/2003 - 06/01/2003
06/01/2003 - 07/01/2003
07/01/2003 - 08/01/2003
08/01/2003 - 09/01/2003
09/01/2003 - 10/01/2003
10/01/2003 - 11/01/2003
11/01/2003 - 12/01/2003
12/01/2003 - 01/01/2004
01/01/2004 - 02/01/2004
03/01/2004 - 04/01/2004
04/01/2004 - 05/01/2004
05/01/2004 - 06/01/2004
06/01/2004 - 07/01/2004
07/01/2004 - 08/01/2004
08/01/2004 - 09/01/2004
01/01/2005 - 02/01/2005
02/01/2005 - 03/01/2005
03/01/2005 - 04/01/2005
04/01/2005 - 05/01/2005
05/01/2005 - 06/01/2005
06/01/2005 - 07/01/2005
07/01/2005 - 08/01/2005

 

Gardoon Persian Templates

[Powered by Blogger]

 

 


Friday, July 29, 2005


برای گنجی



قايقی بايد ساخت

قايقی از جنس خاطره بايد ساخت

قايقی از جنس بادهای پاييز

قايقی از جنس هر چه که بی‌وزن است

شايد از جنس عشق

دفتر شعرهای پرشورم

شايد از جنس نور

ذهن پرآشوبم



قايقی بايد ساخت

قايقی از جنس خاطره بايد ساخت

روزگار سختيست

بايد از اينجا رفت

مرغ دريايی هم

خوب می‌داند که

روی اين ساحل دلمرده و بی‌نور، امروز

دستهای مرد عاشقِ قصه ما را زنجير

نغمه‌هايش را آه

آههايش را سوز

می‌کنند و تو نيز

مملو از دلهره‌های فردا

هرگز و اينک و صدها امٌا

نخواهی پرسيد

که چرا برگ درخت زيتون

رنگ می‌بازد زود

و چرا رود سپيد شَهرت

از لب پرعطش خاک، دلش پرخون است

و چرا باز مترسک‌هايی

که تن مضحک و پر وصله آنها حتی

باعث خنده‌ زاغک‌ها نيست

معنی حفظِ حريمِ باغند

و چرا باز مترسک‌هايی

که خدا می‌داند

ديروز

کيسه کهنه کنج انبار

کاه در توبره اسبی پير بودند

به من، به تو، به همه آنهايی

که تن عاشقشان پر زخم است

بيشتر می‌خندند

بيشتر می‌خندند



شايد امروز چو پاسی از شب

بگذرد، خواهی گفت:

« مرغ دريايی باش

دور از چشمان گزمه‌های مزدور

رو به سوی خورشيد

رو به يک خاک دور

دل به آبی کران ناپيدا

دل به دريا بسپار»

و من خواهم رفت

و يقين خواهم داشت

که تو زان پس

باد را با همه بی‌رحمی‌ها

موج را با همه بی‌قانونی

چون که يادی از من در صداشان خفته‌است

دوست‌تر خواهی داشت

دوست‌تر خواهی داشت

Thursday, June 16, 2005


دکتر داريوش آشوري(مترجم و فيلسوف بزرگ) هم از معين حمايت کرداو هم تحريمو شکست همه با هم به معين راي ميدهيمهر کس را ميشناسيد باهاش صحبت کنيد و ازش بخواهيد به معين راي دهددوستان,اشنايان,خويشان,همسايگان,اعضاي خانواده و و وبخواهيد که به معين راي دهند امروز روز اخر استبايد تا ميتوان زور زدفرصت ديگري نيست


نمی توانیم همه انسانهای گرسنه را سیر کنیم
به همه بیسوادها خواندن ونوشتن بیاموزیم
خرمی را به همه بیابانها ببریم
و همه دلهای غمزده و رنجیده را شاد کنیم

اما اگر می توانیم یک گرسنه را سیر کنیم
به یک نفر خواندن ونوشتن بیاموزیم
فقط یک درخت بکاریم
و شادی را به یک قلب محزون هدیه دهیم
چرا دریغ کنیم؟
اگر می توانیم اصلاحات را گامی به پیش ببریم
چرا ناامید شویم؟

Friday, June 10, 2005


امکان کامنت ) نظر( در وبلاگ فراهم شد.


اندر انديشه آباد شدن اين زمان سوی خرابم گذرست
روزگار غريبی است. انتخاباتی در راه است که بنظر می رسد تعداد کسانی که در آن شرکت نخواهند کرد بیشتر از دوره های قبل باشد .همین امر فکر کارشناسان وتحلیلگران را به خود مشغول کرده است. بحث امروز اين است که شهروند ایرانی دارای خواسته هایی است که به دلیل برآورده نشدن بسیاری از آنها از یکسو و نادیده گرفتن بسیاری از دستاوردها در وجهی دیگربهرحال ناراضی و منقد بنظر می رسد و این خود کافی است تا بحث انفعال و علل بی حوصلگی بخش نه چندان قلیلی از مردم دامنه دارترشود. اماچرا جامعه ما به اين جا رسيد و اين که آيا اين عجولی و شتاب و بی حوصلگی در تاريخ به نفع ما بوده يا به زيانمان، سخنی است که بارها گفته اند.روی سخن با تحریم کنندگان انتخابات ÷یش روست. واضح است که اين حق من و شماست که از چيزی ، کسی و گروهی دلزده و مايوس شويم . می گويید حوصله نداريم و فریب خورده ايم و رای ما تاثیری بر آینده مان ندارد. گيرم حق همين باشد و آن ها که بايد رای و خواست من و شما را نمايندگی می کردند چيزی کم گذاشته اند. می شود از نمايندگان هشت ساله اصلاحات دل کند. اصلا می توان از آن ها متنفر شد اما آن خواست معزز و محترم و متمدنانه را که با آن شوق به استقبالش رفتيم را که نمی توان دفن کرد. آيا بايد حالا که به قول شما اصلاح طلبان بی عرضه بودند راه را برای مخالفانمان باز کنيم که چه بشود.حرفهای تحریم از جنس خراب کردن است و نه ساختن و زیستن يعنی بگذار خراب شود و بعد آباد خواهد شد. اين جمله را ما 25 سال قبل به طور ديگری شنيديم و گفتيم. در آن زمان می گفتيم بگذار رژيم شاه برود هر چه بشود از اين بهترست . تقريبا همه معتقد بودند که بدتر از آن ديگر نمی شود.
باید ÷ذیرفت اصولگرایان هرچقدر که هم حرفهایی از جنس زمانه بزنند می خواهند و می کوشند راه نفس را ببندند تا هر کس هر چه به ذهنش رسيد نگويد و ننويسد، وقتی چنين شد آن وقت بلدند چکار کنند. درمجلس هفتم دقیقا چنین اتفاقی افتاده است ، همان صدای اندکی که در دفاع از زهرا کاظمی از مجلس بلند می شد و به گوش همه و از جمله دنيا می رسيد که در زندان ها چه خبر است ديگر بلند نشد. همان گفتگوئی که بر سر شکايت های اصل نود بلند شد، به گوش ها نرسيد. در مورد فرودگاه امام هم که دیدیم چه اتفاقی افتاد و چه راحت وزیر راه استیضاح شد ودر چه سکوتی دوباره فرودگاه را افتتاح کردند. اصلا از اين حرف ها هم بگذريد. اين چه فضائی است که با بی حوصلگی پيرامون خود ساخته ايم.
در مراجع به تاریح حقایق روشنتر وروشنتر می شود .وقتی ميرزا کرمانی رفته بود و ناصرالدين شاه مقتدر را که در برابر تحجر می ايستاد و به قدرتی که ظرف پنجاه سال پادشاهی پيدا کرده بود داشت تکانی می داد به صحنه، تير زد و به خاک انداخت. بازجوئی اش می کردند نظم الدوله از او پرسيد چرا شاه را کشتی، ميرزا درست به همان آهنگی که در فيلم سلطان صاحب قران علی حاتمی جواب داده بود گفت می خواستم درخت ظلم را برکنم، نظم الدوله پرسيده بود خب مگر امام جعفر صادق پشت دروازه داشتی که اين کار کردی. ميرزا جوابی نداشت. حالا باید از آن ها که هر چه ناسزا دارند به اصلاح طلبان می گويندپرسید مگر کسی را و يا وضعيت بهتری را پشت در داريد. اگر سخن از گول خوردن باشد بگذاريد من صريح به شما بگويم. بله ما فریب خورده ایم که اینچنین نعل به نعل آن چه را خشگ مغزان گفتند داريم عمل می کنيم. آن ها بودند که هشت سال پيش نوشتند کاری می کنيم که مردم به اين نتيجه برسند که اصلاح طلبان بی عرضه هستند و واقف آيند که راهی به جز اسلام نيست – و وقتی می گويند اسلام مقصود خودشان هستندکه اگر اسلام کعبه آمال بود امروز روزگار دیگری داشتیم.
خطر بزرگی که شتاب و بی حوصلگی عمومی دارد اين است که تا مدتها ديگر کسی به مقابله برخواستن با خشگ مغزان خطر نخواهد کرد – يعنی درست همان که به هم وعده داده بودند – برايم سخت است باور کردن آن که هر آن چه هيات موتلفه وعده داده بود دارد تحقق می يابد. وقتی قرار باشد هر کس را که دنبال خواست ما را گرفت و مانند سعيد حجاريان و يا اکبر گنجی و همه آن ها که می دانيد هزينه تغييرخواهی و اصلاح جوئی خود را با آزادی و جان و سلامت خود دادند، با گذشت ايام و ترفند رقيب رها کنيم و گاه از آن ها بدگوئی هم بکنيم. ديگر کسی مقيم حرم نخواهد ماند به قول حافظ. آن وقت قرار است راه دشوار آينده را با چه کسانی طی کنيم. خرافاتی نبايد شد که انگار مقدرست که هر چند سال يکبار کسانی به هوای بهبود اوضاع سينه سپر کنند در مقابل تيرهای سهمگين و بعدش دلشکسته و نوميد سرخود گيرند که اين خلق را همين سزاوارست که می کشد.
حیات انتزاعی و دل بستن به انچه در ذهن می گذرد و نشانی کم رنگ از واقعیت را به دوش می کشدبه ÷ایان رسیده است. باید ب÷ذیریم در جنبشی که در ذهن می ÷رورانیم انسان هائی از کرات ديگر نمی آيند که به راه اندازند. خود ما بايد چنين کنيم. مگر می شود يکشبه از خواب بيدار شد و جنبش را در خيابان ديد. در کدام کتاب و راهنما چنين چيزی نمونه ای دارد. اما می توان نشانه های فراوانی در تاریخ از خودمان و از تاريخ جهان جست که جامعه ای با حفظ حس های خود و با حفظ اميدواری خود و گم نکردن راه و مطلوب خود، به آن نقطه مالوف رسيده اند. در طول اين راه اما بايد خود را با تمرين گرم نگاه داريم. اين گرم نگاه داشتن و تمرين کردن و آماده و به قول ورزشکاران در فرم مطلوب ماندن برای شب مسابقه، مگر نه آن که لازمه اش شرکت در فرصت های هر چند کوچکی است که پديد می آيد. از فرمانفرا پرسيدند شما بعد از صدارت چرا قبول کرديد که وزير و فرماندار و به هر حال در سمت های کوچک قرار گيريد گفت اگر می خواهيد برنده شويد بايد در بازی حضور داشته باشيد. لطیفه ای هم بود که کسی به آستانه امام رضا رفته بود و نذرها کرده بود که بليت او برنده شود و او بتواند خانه ای بخرد، هفته ها رفت و نذرها کرد و نيازها داد و اشک ها ریخت و خبری نشد تا بالاخره در شبی که فغانش بلند شده بود و به کفرگوئی افتاده بود خوابيد و خواب ديد که بزرگواری به او می گويد خب برو بليت بخر. بله بی خريدن بليت نمی شود در انتظار بود که قرعه به نام ما اصابت کند. بحثهای چند روزگذشته بر سر رد صلاحیت دکتر معین را نباید فراموش کرد. اين دعوائی است که بين بخشی که می خواهد رای مردم را باطل کند و اصلا قبول ندارند فهم مردم را و می گويند فقط ما می فهيم و هزار دروغ به هم می بافند تا خود را مستقر نگاه دارند و به جای مردم تصميم بگيرند و قيموميت کنند درگير شده است با گروهی هر چند ضعيف و هر چند بی ابتکار. اما اين گروه دوم به خواست حداقلی از خواست های ما متوسلند. حداقلی از خواست های امروزی جامعه را بيان می کنند. چطور پيروزی و شکست اين و آن فرقی ندارد. چطور قبول کنيم همين حداقل از دست نرود.
کسانی از ماهها پيش راه افتاده اند و می گويند تحريم انتخابات. من به يقين اطمينان دارم که آقای جنتی هم همين را می خواهد که شما انتخابات را تحريم کنيد و آن ها با رای گروه منسجم خود قوه مجریه راهم تسخير کنند راحت و شفاف و اين بار مفتخر باشند که نه از طريق انتصابات بلکه با رای مردم اختيارو در جریان انتخاباتی نسبتا آزاد قدرت را در دست گرفته اند. تا زمانی که برنامه ای منسجم در دفاع از دموکراسی – مشابه آنچه در بیانیه دکتر معین و بنام تاسیس جبهه دموکراسی خواهی آمد- نداريم و نجاتی محتمل نيست نمی توان ونباید کتره ای به سکوت و انفعال رسيد.تاکنون تحریم کنندگان انتخبات جوابی به این سئوال مهم وتعیین کننده در مورد علت عدم شرکت در انتخابات نداده اند جز آن که می گويندشرکت ما در انتخابات به نفع نظام تمام می شود. اگر به تردید هم ÷اسخ چنین سئوالی مثبت باشد آیا می توان به اطمینان گفت از راه تحريم انتخابات به نفع نظام و اقتدارگرايان هر دو با هم تمام نمی شود.
دست کم کسانی که از نسل پيشين خرده می گيرند که چرا انقلاب کرديد چشم بسته و بدون آن که جانشين بهتری برای رژيم شاه پيدا کنيد ويرانش کرديد، امروز به نصيحت و تجربه نسل پيشين توجه کنند.
صريح تر بگويم اگر کسانی در انتظار آن هستند که جامعه بترکد و برای آن ها آزادی و حقوق بشر به همراه آورد، دست کم به مابعنوان موافقان شرکت در انتخابات اجازه بدهند به آن ها بگوئيم که در به هم ريختگی جامعه هيچ نفعی نهفته نيست.روی صحبت با آنها که است در ظاهر شاید با دخالت قدرت خارجی مخالفت می کنند اما در دل گوشه چشمی دارند به لطف خارجیون. آنها که بعد از 11 س÷تامبر گویی جانی دیگر یافته اند. هرج و مرج و به هم ريختگی بهايش بهتر از آنچه که در عراق می گذرد نخواهد . در بهترین حالت زلزله بم نمادی از بهم ریختگی است که چگونه در روزهای نخستین ÷یش از تسلط دولت بر اوضاع چگونه آنارشیست ها و گروههای مافیایی قاچاق انسان فعال شدند و... .تکرار مکررات است گفتن اینکه در دنيای امروز چاره ای نداريم جز آن که به اصلاحات دل ببنديم. به قول حجاريان اصلاحات [ يعنی دوم خرداد و نمايندگانش] مرده، پس زنده باد اصلاحات. بله در اين سخن تضادی نيست. وقتی می گوئيم اصلاحات که مقصودمان دوم خردادی ها نيستند الزاما، بلکه منظورمان راهی و روشی است که با موازين دنيای امروز همخوان باشد و بی آن که نيروهای ويرانگر – مانند زندانيان بم – را به جان جامعه اندازد ما را به مقصود نزديک کند.
اين که کسانی و از جمله تحريم کنندگان انتخابات می گويند« رفراندوم، رفراندوم اين است شعار مردم »آیا به بستر های آن فکر کرده اند امروزه روز اگر رفراندوم برگزار شود نمیتوان مطمئن بود که نتيجه اش به نفع هواداران تغيير و آزادی باشد. آخر توده مردم از کجا بدانند که زندگی بهتری می توانند داشته باشند و از کجا ارزش آزادی را بدانند و اصلا از کجا بدانند که آزادی به معنای بی بندباری و فساد جنسی مثلا نيست. چگونه باید آگاهی را در کوچه خیابانها اشاعه داد؟ مردمی چنين که تنها وسيله آگاهی شان صدا و سيمای جمهوری اسلامی است به شرحی که می دانيد از کجا اطلاعات به دست آورند که در رفراندوم فرضی به نفع آزادی و منشور حقوق بشر رای بدهند از کجا. اطلاع و خواست که در هوا نيست تا خود به خود به ريه فرورود ولی از همه گيرکردن بحث ها و گفتگوها و درگير کردن مردم در ماجراهائی که رخ می دهد اين آگاهی عمومی زاده می شود.
پيش از رسيدن به همه آرزوهای چندین ساله بايد کاری کنيم که فضای اطلاع رسانی و ارتقای آگاهی ها بسته نشود تا اين خواست از بالای و پست همه بجوشد. و به جد معتقدم که در همين هشت ساله و از تصدق همين بحث ها و گفتگوها و بستن روزنامه ها و گفتگوها بر سر نقض حقوق بشر و مانند آن مردم ما به اندازه صد سال جلو افتادند اما هنوز کار دارد. هميشه راه ميان بر وجود ندارد و آدمی را به مقصد نمی رساند. شما نمی توانيد از مردمی که قرن هاست بی اطلاع مانده و در اين بی اطلاعی و بی خبری به دام ساحران سامری افتاده اند خرده بگيريد که چرا مانند شما نمی انديشند و نمی توانيد آن ها را نديده بگيريد و نمی توانيد مانند استالين آن ها را به اردوگاه های کار اجباری بفرستيد. ما که مثل نظريه پردازان آمريکائی نيستيم که نوشته اند تصور می کرديم وقتی صدام را ساقط کنيم مردم عراق بر سر ما گل خواهند ريخت و در قدوممان گوسفند قربانی خواهند کرد و بر کتفمان بوسه خواهند زد. اما حالا ماههاست فقط انفجار می بينيم و نگاه خشم آلود مردم که از ما می خواهند که بدون آن که کاری کنند به آن ها حقوق و کار بدهيم. همان کاری که صدام برايشان می کرد وقتی که به او تعظيم می کردند. چند روز پيش يک نويسنده انگليسی به مسخره آمريکائی ها نوشته بود مردمی که اصلا موبايل نداشتند و از ماهواره های تلويزيونی در شهرشان خبری نبود از کجا بايد مانند مردم آلمان می شدند که بعد از جنگ قدوم ارتش متفقين را پذيرا شدند و در ساختن کشورشان به سرعت پيشقدم شده و هيتلر و هيتلريان را فراموش کردند. آن جا اروپا بود و سرزمين ژرمن ها با سال ها فلسفه و موسيقی و ادبيات و هنر و ... اين جا خاورميانه است که مائده بهشتی که نفت باشد برايشان جز ادبار و سختی و درد نياورده است در يک قرن. مانند مردم ما. شما بايد اول به مردم مملکتان علم و اطلاع بدهيد و بعد آن ها را به ميدان بخوانيد و رای شان بطلبيد و مطمئن باشيد که اين رای مصادف با آزادی و استقلال و حقوق بشر خواهد بود.
مخلص کلام اين که طبقه روشن و فرهيخته ايران يا با حوصله و پی گيری و بالا بردن آرام آرام سطح خواست های خود، ولی به هر حال با درگير کردن تمام مردم در ماجرا و کشاندن آن ها به صحنه و آگاهی دادن به آن ها، راه صلاح و سعادت را می پيمايد يا اين که ناگزير می شود از شانه اين ديکتاتوری به شانه آن استبداد بپرد و هر بار حسرت بار قبل را بخورد. اين که جامعه ايرانی از اصلاح طلبان ÷یشرو نیز عبور کند و بخواهد سطح خواست های خود را تا معيارهای زندگی در جهان پيشرفته بالا ببرد. منطقی است و حق جامعه و نشان از بهبود شرايط دارد. در اين حرف و سخنی نيست. خامی است اگر دل ببندیم به ایده آل و برای رسیدن به ایده آل تلاشی نکرد. ریگان می گوید سیاست انتخاب بین بد وخوب نیست انتخاب بین بد وبدتراست.باید دست به انتخاب زد با خانه ماندن و تحریم اندک دستاورد ها را هم به باد خواهیم داد. نباید اجازه نداد قله های فتح شده از دست برود وزمان را اقتدارگرايان و خشگ مغزان به عقب برگردانند. اين حکايتی جدی است که هزل و شوخی نیز بر نمی دارد.
گفتم که بر خيالت راه نظر ببندمگفتا که شبروست او از راه ديگر آيدگفتم که بوی زلفت مدهوش عالمم کردگفتا اگر بدانی هم اوست رهبر آي
د

Monday, May 23, 2005


سلام.
این روزها تمام هم وغم مون شده تبلیغ برای دکتر معین. دلایل زیادی برای این کار وکلا شرکت در انتخابات دارم .انتخاباتی که چند سالیه تحریمش می کنم.این دلایل رو بطور مستدل در مقاله ای آوردم که بزودی تو روزنامه اقبال چاپ میشه."من اون مقاله رو امروز رو وبلاگ میذارم. امید که از نظراتتون بی نصیبم نذارین.

Friday, April 01, 2005


اردوی تیر اندازی
دیروز از منطقه تیر اندازی تلو تهران برگشتیم.. در هر دوره 2 ماهه آموزشی حدود یکهفته از آن اختصاص به تیراندازی در حالتهای مختلف و در فاصله های مختلف درمنطقه ای خارج از پادگان انجام می گیرد. واقعیتش من از بچگی و از همان زمان که در دبیرستان درس آمادگی دفاعی را می گذراندیم همیشه از تیر اندازی و آن فضای خشک می ترسیدم. چرا که در دبیرستان ناظم مدرسه مان را در اردوی تیراندازی درس آمادگی دفاعی در اثر بی احتیاطی یک سرباز از دست دادیم. همین خاطره بد نوید روزهای سخت و رنج آوری رابرای داشت.
مثل همیشه صبح زود بیدار شدیم. اسباب و پوشاک گرم وخوراکی هایی که از قبل تهیه کرده بودیم در کوله انفرادی مان گذاشتیم و با کوله پشتی و اسلحه ای بر دوش سوار بر اتوبوس راه افتادیم. و هنوز نگران بودم.هیچ کس هیچ نمی دانست. نمی دانستیم کجا می رویم و این چند روز را کجا خواهیم بود کجا خواهیم خوابید و ...
آنجا که رسیدیم باید مسافتی را هم پیاده می رفتیم. در دو ستون راه افتادیم . صدها نفر سرباز . همه یک فرم یک شکل اسلحه بدست کلاه آهنی بر سر و لباس کامل یکرنگ خاکی نظامی. فضا جو آرامی بخود گرفته بود و تنها صدای پوتین ها را می شنیدی که روی زمین کشیده می شد . هر از گاهی هم فریاد های سرگروهبان بی ذوق را می شنیدی که دستوری می داد یا تذکری . کار همیشگی اش بود . نیم ساعت نشد که به مقصد رسیدیم . محل استقرار چادرها و منطقه های تیر اندازی. هوا خیلی خوب بود و من خیلی احساس عارفانه ای داشتم هر چند که ته قلبم هنوز نگران بودم و می ترسیدم.اینجا که می رسی انگار همه چیز را روی زمین جا گذاشته ای و حالا می روی یکجای دور.جایی که نور نیست نار نیست هر چه هست بوی بالا می دهد . بوی غربت می دهد. این فضا و این حس و این رنگ و بو را همیشه دوست داشته ام همیشه . این چند روز اردو خاطرات خوبی به همراه داشت و چند تا عکس هم انداختیم که یادگاری خوبی شده. این 4 شب 12 نفر بودیم که تو یه چادر کوچیک تنگ هم می خوابیدیم البته خواب که چه عرض کنم همیشه چند تایی مون نمی تونستیم بصورت کامل دراز کش بشیم. از طرفی سوزی که اواسط شب از گوشه کنارهای چادر داخل می اومد از اون خواب نصفه نیمه بیدارمون می کرد.، غذامونو یه جا با هم می خوردیم با هم استراحت می کردیم، با هم می گفتیم و با هم می خندیدیم . روز آخر اردو هم بگو بخند ها کار دستمون داد که فرمانده گروهان تنبیهمون کرد .اول به خطمون کرد . اسمامو نو دستور داد نوشتند. بعد تایم گرفت و دستور داد از اینطرف دره که عمقش حدود 100 متری بود به اونطرف دره بدویم و اون سر کوه خودمون رو باصدای بلند معرفی کنیم. هر کی هم خارج از تایم می اومد باز تنبیهات دیگه ای براش در نظر گرفته بود. شانس آوردیم که یکی از بچه ها پاش پیچ خورد و فرمانده هم بخاطر او بی خیال تنبیهات بعدی شد.شانس آوردیم که تنبیهات ادامه پیدا نکرد. غائله و دردسری که بار آورده بودیم فکر نمی کردم به این زودی هاختم بشه. خلاصه این چند روز زندگی صحرایی کمابیش خاطره ساز و خوب بود. نمیخوام زیاد وارد جزئیات اردو بشم چون اصولا جزئیاتی نداشت! کل اردوی ما شامل 4 سری تیر اندازی و یک شب رزم شبانه بود. 4 سری تیر اندازی ما شامل 8 تیر برای آشنایی اولیه با تیر اندازی در فاصله 100 متر، 11 تیر برای تیر اندازی 100 متر (6 تا قلق و 5 تا نمره، جمعا 100 نمره)، 11 تیر برای تیر اندازی 200 متر ( تا قلق و 5 تا نمره، جمعا 100 نمره)، و 20 تیر گازی مثلا برای تمرین حالتهای مختلف حمله بود، البته باید تیر اندازی شبانه رو هم انجام می دادیم که بعلت ضیق وقت نشد!


یکماه بعد
این متن عاشقانه را 6 مهر نوشتم ... تو یکی از غروبهای لعنتی پادگان ... آخ که چه غروبهای بدی داشت این پادگان.
" حالا تو هر روز صبح که بیدار می شوی نه که منتظر باشی نه که ناامید شده باشی . هنوز خیال هنوز فکر تو. هنوز منتظری که کسی چیزی بیاورد.اسمش هر چه می خواهد باشد. باشد.چیزی باشد که کسی از راه دور فرستاده باشد . از جایی که دو نفر همدیگر را دوست داشته باشند.
حالا من همانم همان اما آرامتر و برایت می نویسم. می نویسم که غروبهای اینجا بوی نفرین می دهد بوی مرگ. اینطرفها انگار کسی مرده است . اما نه پشت آن دیوارها صدای زمان حس می شود . کسی از خیابان روبروی پادگان می گذرد . نگاهی به دیوارهای بلند که با پوشش سیم خاردار بلندتر هم شده می اندازد . من آن نگاه را نمی فهمم. یعنی الان نمی فهمم. شاید چند ماه دیگه چند سال دیگه فهمیدم.
اگه دیدی روزی خبری از من نشد نگران نباش. نکندیکوقت گوشی را برداری و هوس زنگ زدن کنی. نه مطمئن باش ! آهای با تو هستم بدان و بدان که همان لعنتی همان بی قدر ومکان که منتظرش هستی اینطرفها – مهم نیست که گرمش باشد ، مهم نیست که تشنه باشد ، مهم نیست که روی خاک غلت بخورد،مهم نیست که اینقدر مانور ( بشین پاشو)برود که خون بالا بیاورد – گوشه ای آرام حتی ارامتر نجوایی میکند آوازی زیر لب می خواند و تو چقدر آن آواز را دوست داری . و چقدر دوست داری که چشمهایت راببندی و برایت بخوانم "عزیز بومی ای هم قبیله رو اسب قدرت چه خوش نشستی تو این ولایت ای با اصالت تو مونده بودی تو هم شکستی "چشمهایت را که می بندی انگار خوابیده ای؟ هیس هیس .هذیان گفته اما من راست می گوم. من عاشقش بودم .عاشقش هستم.... من رفتم!


"ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌ پوشی بکام
باده رنگين نمی ‌بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می ‌بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ
سلام... يادِ فريدونِ مشيرىِ شاعرِ زيبائيها و بهار گرامى‌باد. نوروزِ ديرين و ديرپا رابه شما و عزيزانتان تبريک ‌مي‌گويم. اميد که به جاىِ سالِ پافشارى بر فرصت ‌سوزيهاىِ ديرين، سالِ پاگرفتنِِ صلحِ پايدار و دوستىِ ديرپا با خود و غير باشد براىِ ايران و همه ايرانيان.

Saturday, March 26, 2005


هفته دوم
امروز حدود 14 روز از آمدنم به اینجا میگذره. بیشتر از اینکه بر روی سربازی و اهمیت خدمت به وطن سرمایه گذاری شود درگیر سلسله مراتبی شده ایم که نظم را – در ظاهری ترین شکل آن- به زور به تو قالب می کنند ... وقتی می گویم زور منظورم این نیست که کسی بخواهد فیزیکی برخوردی بکند یا توهین مستقیمی بکند ...زور یعنی هر رفتاری که از شما سر می زند مستوجب تشویق یا تنبیهی خواهد بود که البته این دومی بیشتر اجرا می شود . اینجاتشویق شدن یعنی رفتن به مرخصی . نه مرخصی چند روزه ها . مرخصی از 5 عصر تا 5.5 صبح فردا.
مرخصی یعنی فرار از این مکان . رفتن به جایی بهتر . رفتن به جایی که بشود نسیم ازادی را حس کرد.اینجا از بالا به پایین برای همه مثل زندان است. همه به امید رفتن اینجا می آیند . حتی آنها که جزء کادر و پرسنل ارتش هستند.
همه از مقام بالاتری شان – و سلسله مراتب رو به بالا- می ترسند. ترس از تنبیهی.ترس از بیشتر ماندن در این مکان آموزشی! و اقعا در و دیوار های این محیط هیچ جذابیتی ندارد. تنها چیزی مثل خدمت به وطن می توانست اینجا را کمی قابل تحمل تر کند که آنهم همانطورکه گفتم در گیر ودار باند بازی ها و خودی نشان دادن های درجه داران و افسران وظیفه وکادر گم شده است . حامد – فارغ التحصیل فلسفه – اینروزها همیشه برایم حرفهای تازه ای دارد . او کم می گوید و پر. دیروز صبح که داشتیم برای ورزش صبحگاهی آماده می شدیم در مقابل بی تابی هایم که کی این دوره آموزشی تمام می شود گفت: عادت می کنی ! همیشه اینطوریه که مکانها و آدمها روزهای اول جذابیت یا نفرتی عجیب دارند ولی بعد از چند روز یا به عادت های ما اضافه می شوند یا جزء ملکه وجودمان می شوند.


هفته اول در 01
هفته اول خدمت سربازی من در مرکز آموزش 01 نیروی زمینی ارتش به پایان رسیدهرچند این یک هفته یک هفته سخت و خیلی پرکار بود اما خوب بالاخره باید می گذشت.
این یک هفته با اینکه خیلی سخت و طولانی گذشت اما از خاطره خالی نبود.
یگان 514 یکی از چند یگانی است که این دوره در پادگاه 01 مشغول آموزش هستند و 117 نفر نفرات دارد. این یگان که گروهان 4 گردان 1 هنگ 1 در آن مستقر است شامل یک اسلحه خانه، انبار، سرویس بهداشتی، دو آسایشگاه (خوابگاه) و یک نهار خوری و چند سرویس حمام است. البته اتاق فرماندهی و یک اتاق دیگرهم که گروبانها و افسران آموزش و ... در آن مستقر هستند را هم باید اضافه کنم.
روز اول که وارد مرکز آموزش شدیم استقبال بسیار گرمی (!) از ما شد به طوری که تقریبا تمام روز رو زیر آفتاب گذروندیم و تا ساعت 10 شب که وقت خاموشی بود یکسره یا سرپا ایستاده بودیم یا در حال قدم رو رفتن بودیم و یا روی خاک و خل نشسته بودیم. در این روزاصلااحساس خوبي نداشتم . فکر دوري از خانواده و زندگي معمولي که سالها به آن عادت کرده بودم پشتم را مي لرزاند . محيط دور و برم نامانوس بود و بشدت عصبي بودم .شبش هم اصلا خواب خوبی نداشتم . التهاب سربازی و دلتنگی خانواده دیوانه ام کرده بود. این روزها که من خودم را اینجا معرفی کرده اند پدر ومادرم هم از مکه برگشته اند و من محصور در قانون خدمت آنها را تا 2 ماه دیگر نخواهم دید.
اما همه این احساسات بد و نا خوشایند اخر شب تبدیل به لحظاتی قشنگ شد. دوستانی هم درد و همدل از همه جای ایران. بین ما یکنفر هم مسیحی است . ارنه اهل اصفهانه و مواد خونده . بنظر می اید یافتن چنین دوستانی دشواری های این 2 ماهه را قابل تحمل تر کند.
سر در گمی چند ساعته صبح، ناهاری که انگار خورشت قیمه !! بود ، تحویل گرفتن بقیه وسایل و آشنایی با یکسری مقررات نظامی مثل ایست کشیدن و اشنایی با درجه بندی ها و در پایان نظافت گروهان حوالی ساعت 6.5 -7 داستان روز اول سربازی ام بود. نظافت به این شکل بود که همه تختها (تختهای دونفره) و کمد ها را بیرون بردیم بعد شیشه ها سنگهای دیوار و کف رو چندبار با آب طی کشیدیم بعد هم یک سری وسایل شخصی مثل پتو، ملحفه و غیره رو بهمون دادن و طریقه مرتب کردن (آنکادر) تخت رو بهمون آموزش دادند.
اما انشب برای شام اتفاق جالبی افتاد که در کنار همه اتفاقاتی که برایم تازگی داشت خیلی جالب بنظر می رسید. یک مرغ برای 15 نفر!بله باید 15 نفری یکعدد مرغ که چه عرض کنم را می خوردیم . این در نوع خود بی نظیر بود ... این غذا تا پایان دوره اموزشی و حتی دوره کد هم یکی از غذاهای ثابت سربازی بود. آموزش حرکات نظامی، به چپ چپ و به راست راست و... هم بود، روز اول رو اونقدر بهمون سخت گرفتن که به جرات می تونم بگم سخت ترین و طولانی ترین روز عمرم بود.
بعد شام فرصتی پیش امد که با دوستان جدید داخل پادگان کمی قدم بزنیم و با جاهای مختلف آنجا آشنا شویم.مخابراتی با 3 دستگاه تلفن برای حدود 3000 نفر سرباز تحت آموزش! بوفه ای که همیشه حداقل 100 نفر داخلش بودن و برای خوردن یه کلوچه باید یه ساعتی می موندی توصف. خلاصه کنم بنظر میرسه امکانات اینجا خیلی کمه و هر چه سریعتر باید یه فکری برای خودمون بکنیم.
از روزدوم کارها کم کم روی برنامه وروال افتاد اما همچنان تا ساعت 10 شب و موقع خاموشی هیچ وقتی برای خودمان باقی نماند اما با توجه به روز اول سختی کمتری رو احساس کردیم. در پایان این دوروز به همه مان واقعا سخت گذشت به طوری که شاید روز قبل از اومدنمون رو دیگه یادمون نمی اومد و شاید همه فکر می کردیم که نه دو روز بلکه حد اقل چهار پنج روز گذشته. آخر هفته هم که پنجشنه و جمعه بود و آنهایی که می توانستند تا صبح شنبه برای مرخصی رفتند.من هم جزء همین افراد بودم.از ÷ادگان که بیرون آمدم همه چیز برایم تازگی داشت. از شدت هیجان از خود بیخود شده بودم. گویی سالها! باور کنید سالها در زندان انفرادی بوده ام. توی پادگان که هستی احساس میکنی داری قطع میشی .احساس میکنی باید بری به هر قیمتی هست باید تحمل کنی باید بسازی باید خرد بشی به هرقیمتی که هست.همین ها روح آدم رو مثل خوره می خوره و آدم رو ایزوله می کنه.
بیرون که اومدم از دیدن تکاپو وحرکت مردم لذت می بردم.انگار بالهای پروازم رو بسته بودند وحالا یکهو می خواستم پرواز کنم. معنی آزادی را با تمام وجود حس می کردم. خروج از محیط ایزوله شده پادگان حس خیلی خوب و جدیدی بود. خروج از محیط خشن به هوای آزاد و آزادی.
بچه هایی که هم در آسایشگاه ماندند به هم دلداری می دادند .
از چیزهایی که از دوروربر شنیده بودیم می دانستیم که منتهای سختی این دوره یک هفته اول اونه.
از روز سوم افسران آموزش مون آمدند و صف سازمانی مون به ترتیب قد تشکیل شد و منطقه نظافت هر کدام از صفها مشخص شد و من هم در گروه 5 مستقر شدم که منطقه نظافتش کلاسها بود تعیین شد.
در این روز هم یکسری وسایل استحقاقی مثل ساک، حوله، صابون و ... توزیع شد و هم یکسری وسایل نظامی مثل فانوسقه و چهاربند و... رو تقسیم کردند. و کلاسهای آموزش عملا شروع شد.
کلاسهای آموزش شامل یک سری کلاسهای تئوری و یک سری کلاسهای عملی می شود که طی برنامه زمانبندی دقیق اجرا می شود.
برنامه روزانه ما تقریبا به شرح زیر است (که البته این برنامه در تمام نیروی زمینی ارتش تقریبا یکسان است):
1. ساعت 5 صبح ـ بیدار باش
2. از ساعت 5 تا 5:20 ـ نظافت شخصی، نماز و پوشیدن لباس
3. از ساعت 5:20 تا 6 ـ خوردن صبحانه
4. از ساعت 6 تا حدود 6:45 دقیقه نظافت عمومی منطقه های نظافت
5. از ساعت 7 تا 7:45 دقیقه (بصورت یک روز درمیان ورزش صبحگاهی ، قرآن،صبحگاه عمومی و یا چیز های دیگر که فکر می کنم روزهای زوج ورزش صبحگاهی باشد و البته روزهای سه شنبه قرآن)
6. از ساعت 8 تا یکربع به یک بعد از ظهر به ترتیب سه کلاس آموزش تئوری.
7. ساعت 1 با وضعیت ناقص (بدون پوتین و کلاه) برای نماز به حسینیه .
8. بعد از نماز صرف نهار حد اکثر تا قبل از ساعت 3 و خیلی وقتها تا 2.5.
9. ساعت 3 تا 5 یک روز تمرین رژه (یک ساعت) و یک کلاس تئوری (یک ساعت) و روز بعد آموزش نظام جمع (دو ساعت) (بصورت یک روز در میان)
10. از ساعت 5 تا 7 در اختیار خود جهت مطالعه، نظافت و یا کار های مثل این.
11. از ساعت هفت به بعد هم بسته به زمان اذان برای نماز به حسینیه و صرف شام.
12. ساعت 10 هم خاموشی
از روز چهارم کم کم فشار آموزش کمتر شد و ما هم بیشتر عادت کردیم.
افسران آموزش ما همگی افسران وظیفه هستند اما واقعا ادمهای ضعیفی هستند وزیاد اذیتمان میکنند و در این 5 روز تا به حال خیلی تنبیهمان کرده اندونسبت به گروهان های دیگر خیلی بیشتر سخت گیری می کنند.به هر صورت این دوماه هم میگذره و بعدش کدوم شهرستان بیفتیم خدا عالمه.

Sunday, February 27, 2005


روز اعزام از نظام وظيفه
روز دوم شهريور براي تقسيم رفتيم. اين روز مخصوص ليسانسها بود که تقسيم بشن. تعدادمون زياد بود شايد 2000 نفر که از جاهاي مختلف تهران و توابع شهر تهران اومده بودن.ساعت 5.5 صبح رفتم به اميد اينکه ساعت 6 کار تقسيم شروع بشه، حدود يکساعتي بيرون نظام وظيفه تو صف ايستاده بوديم. اما تا ساعت 7:30 صبح خبري نشد تااينکه ساعت 7:45 کم کم سر وکله
مسئولان پيدا شد و اين کار تقسيم تا ساعت 10 طول کشيد.تقسيم به اين صورت بود که اول رشته هاي خاص رو جدا کردند. ابتدا مشموليان رشته هاي عمران تقسيم شدند، سپس برق و الكترونيك و بعد نوبت به ما رسيد. تقسيم به صورت کاملا رندوم انجام ميشد.
مي گفتند نيروي هوايي از همه جا بهتر و راحت تره. اگه نشد سپاه. از نيروي زميني تا دلتون بخواد بد مي گفتند. خلاصه حسابي ما رو ترسونده بودند. با اينكه دوره آموزشي نيروي زميني تهران بود. اما
خيليها ترجيح مي دادند آموزشي رو هر جاي ايران كه بود توي سپاه و جاهاي ديگر بگذرونند، اما ارتش نيفتند. از طرف ديگه، خيليها هم مي گفتند كه كارت پايان خدمت سپاه ارزش نداره. درست مثل مدرك
دانشگاه آزاد!اما حالا که به آن روزها فکر مي کنم مي بينم همه اين حرفها کشکه مهم اينه که کارت بياد دستت. بهر حال من مي خواستم برم نيروي هوايي. اگه نشد سپاه.بعضي ها دنبال اين بودن که حتما برن تو سپاه و خيلي ها هم مثل من علاقمند به نيروي هوايي بودن. روش تقسيم به اين صورت بود که نام نيرو رو مي خوندن و بعد داوطلب ها رو جدا مي کردن. بعد از اين داوطلب ها به تعداد مورد نياز اون نيرو نيرو ور مي داشتن و بقيه شون رو به قيد قرعه ميفرستادن
تو نيرو هاي ديگه.ما هم تو صف وايستاتده بوديم که نوبت تقسيممون شد . من صف اول ايستاده بودم. سرهنگه اومد يه نگاهي کرد و گفت خوب صف اولي ها برن نيروي زميني وصف دومي ها هم نيروي هوايي. نمي دونيد
تو اون لحظه چه حس بدي بهم دست دادم. آرزو مي کردم ايکاش صف دوم وايستاده بودم .از طرفي هم همينکه تقسيم انجام مي شد دفتر چه رو هم مي گرفتن و تو پلاستيکهاي مختص همون نيرو مي
انداخنتند تا بعدا در اسرع وقت دفتر چه ها رو به محل آموزش بفرستند. خلاصه ما نيروي زميني ارتش نصيبمون شد و براي آموزش بايد بريم پادگان 01 افسريه.حس خوبي نسبت به 01 نداشتم چون
نظرات مختلفي در موردش شنيده بودم.بعدها علت اين تفاوت نظرات را فهميدم که براتون خواهم گفت. فقط خوبيش اين بود كه تهران بود. انتهاي پيروزي. اول افسريه. پادگان صفر يك نيروي زميني ارتش
جمهوري اسلامي (نزاجا).
-------------------------
معرفي به 01
«از اين لحظه شما ديگر سرباز هستيد!»
امروز روزي بود که بايد براي معرفي به پادگان 01 مي رفتيم، صبح ساعت 6 اونجا بودم .تاکسي درست جلوي درب پادگان نگه داشت. روي تابلوي پادگان نوشته بود : مركز آموزش 01 نزاجا . رفتيم
تو …. … اووووه تااون موقع فكر مي كردم فقط ما هستيم كه اومديم تو اين پادگان اما حدود 2000 نفر اونجا بودن . بعد از کلي نشستن و غرغر دژبان هايي که هي گير مي دادند، و نمي گذاشتند کسي از
جاش تکون بخوره بالاخره سرو کله سرهنگي - من اون روزها از اين درجه بندي ها هيچ نمي دونستم- اومد و شروع به توضيح دادن قوانين کرد و مدارک و وسايل لازم رو بهمون گفت بعدش سه چهار
بار هي از اينور پادگان بردنمون اونور پادگان و هر جا کلي نشوندنمون و برامون توضيح دادن ، آخر سر هم يه جا جمعمون کردن و بعدش هر يگان براي خودش نيرو برداشت. قسمت ما هم شد يگان 514
هنگ 1 گردان 1.حوصله ام واقعا سر رفته بود.از بس كه هوا گرم و دم كرده بود هي دلم مي خواست زود از اون محيط نجات پيدا کنم. همونجا چند تا از بچه هاي دانشگاه رو هم ديدم که اونها هم افتاده
بودند 01 . بعضي ها از همون روز مو هاشون رو کچل کرده بودند.انگار عجله داشتند وفکر میکردند با این کارا سربازی شون زودتر تموم میشه. بعد هم رفتيم جلوي يگان . حالا ديگه ساعت حدود 11 بود . از اون لحظه به بعد بدترين خاطرات سربازي ام شروع مي شد. هيچ نبود الا ابهامي عجيب. حدود 70 نفر بوديم .همينطور بي هدف جلوي يگان
514 نشسته بوديم. هر از گاهي کسي از ساختمون يگان مي اومد بيرون و يه نگاه چپي مي کرد و خودي نشون مي داد و ميرفت. هوا واقعا خيلي گرم بود.گرمای 4 شهریور 83 . ما هم جلوي نور مستقیم
آفتاب نشسته بوديم . بي انصافا هر کي هم که مي رفت زير سايه درخت کلي متلک بارش مي کردند و برش مي گردوندن سر جای اولش. همون روز اول که هنوز از قوانین اونجا سر در نمی آوردیم آرنه (
از دوستای مسیحیم که اهل اصفهان بود و همون روز اول کلی با هم صمیمی شده بودیم و این دوستی هنوزم ادامه داره) بیچاره به خاطر پوزخندی که زد تنبیه شد.سرگروهبان یگان از آرنه خواست با
همون لباسهای شخصی که تنش بود حالت شنا بگیره( درازکش دست ها رو زمین بدون اینکه بدن با زمین تماس داشته باشه) آرنه هم هیچ نگفت و با نگاه تحقیر آمیزی که به سرگروهبان کرد حالت شنا
گرفت ویهو گردنبندش ( صلیب) از گردنش آویزون شد. سرگروهبان که انگار کل جد و آبادش رو با هم به فحش گرفته بودند یهو از کوره در رفت و هر چی که از دهنش در اومد بار آرنه کرد . آرنه هم فقط
یه چیز گفت : باشه . من صلیب رو درش می آرم. با این حرف همه ما که تا اون لحظه ساکت بودیم با همهمه به برخوردهای ناجوانمردانه سرگروهبان اعتراض کردیم.خلاصه اون روز روز خیلی بدی بود. حتي خيلي ها رو نگذاشتند کمي آب بخورند. من هم که واقعا کلافه بودم يه لحظه خودم رو به بي حالي ومريض حالي زدم تا گذاشتند آب بخورم. مي خواستم بپرم تو
آبخوری از بس که تشنه بودم. کل لباسام رو خيس آب کردم. بعد از کلی معطلی بالاخره یک افسر جوون که کلاه رو تا ابروهاش پایین کشیده بود حتی چشماش هم دیده نمی شد- می خواست لابد ادای افسرای
نازی رو در بیاره - اومد و یکی یکی مشخصاتمون رو از قبیل اینکه چی خوندیم و کی هستیم و اعزامی کجا؟ گرفت و ساعتی بعد بدون اینکه چیزی خورده باشیم حدود ساعت 3 از پادگان خارج شدیم و
نفری یک برگه مرخصی هم تا روز دهم-یعنی 6 روز بعد- بهمون دادن.تهدید های آخر سرگروهبان یگان هنوز هم یادم هست: وای به حال کسی که روز دهم یک دقیقه دیرتر از ساعت 5:30 وارد پادگان بشه.
این چند روز برید وضعیتتون رو کامل کنید( یعنی لباسهامون و پوتينهامون رو که بهمون دادن (و هيچکدوم اندازه نبود) اندازه کنيم و آرم و چيزاي ديگشو بدوزيم و وسايل شخصي مون رو آماده کنيم. ) و
فکراتونو بکنید . خدمت همین چیزیه که امروز دیدید حتی بدتر ... می تونید بر نگردید. پیشنهاد من هم همینه. برنگردید! این حرفها را با غیظ هر چه تمامتر و با حالت مسخره ای می گفت . همه مان تنفر
عجیبی ازش پیدا کرده بودیم. حضور او در 2 ماهه آینده بستن حوادث و درگیری های فراوانی بود که به مرور آنها را خواهم گفت . منتظر بمانید. اونطوري که از اينو اون تو پادگان شنيدم يک هفته اول پوستمون کندس اما بعدش بهمون هر پنجشنبه جمعه مرخصي مي دن ممکنه بعد از ظهر ها هم اجازه بدن که بيايم خونه.

Copyright © قمار عاشقانه